اشکم را
در صدف چشمهایت میگذارم
برایم مروراید کن
من به چینش می ایم
ان لحظه که چشمهایت
باز نگاه است
غزل غزل تو را می سرایم
در اندیشه ام
تا
کودکی وارد میشود
بیدار میشوم
ریزش درونم
فریاد
درسکوت
حرف میزند
وازه های را ازاد میکنم
همچون پرندگانی از قفس
قفسی که اویزان فکر من است
و ازادی همیشه خوبست حتی برای وازهای فکرمن
چرا که میگویند
چقدر تنهایم
ازادی همیشه خوبست
حتی برای وازهای که درفکر منن
با امدنت
زندگی سر شار شد
گوی دوباره تولد ی
و ناله های من نالهای اغازین کودکیست
که جهان را نمی شناسد
فریاد میزنم
تا عشق
تا تو
نگاهت اتشین است
وخنده بر لبانت زیبای را می نشاند
امده ام
با شعری تازه
قلبت را به یغما برم
وقتی با اولین نگاه قلبم را چیدی
برابر
امده ام تو را بارور کنم
با بوسهایم
که لبهایت را شکفت
و تور ا بزگتر کرد
غزل
غزل
امده ام
که تو را دوس داشته باشم
ساده
با چشمهای تو عشق بازی کردم
با اشکهایم رقصیدم
نگاهم
تابلوی از عشق بود
و زیبای تو
نقاشی چشمهایم
بر می خیزیم
صحبگاه
با نوازش دستهای تو بر گونهایم
لطافت دستهایت
لبهایم را به بوسیدن میکشانت
بزرگ می شوم با هر بوسه از تو
عاشق میشوم
با هر بوسه تو
دوستت دارم
مرا صدا بزن
مرا بخوان
مرا که شکل تمام ماهیهایم
مرا
که وسعت دلت را می پیمایم
مرا نگاه کن
مرا که چشمهایم بی تاب است
مرا که خنده تو شفای دردهایم
غریب این دل من
نگاه تو اشناست
عزیز دل من
دل من پر از غوغاست
چقدر دلم گرفته است امشب
بیا به بالینم
ای مه شب تابم
همیشه دل من یاد تو خواهد بود
بیا که بگویم چقدر دوستت دارم
برایت پنجره هارا بازتر خواهم کرد
واز پشت شیشه های ان خوشبختی را نشانت میدهم
دستهایت را به دستهایم بسپار
بگذار هم اغوشی را تجربه کنیم
ان لحظه زلفهای تو را به باد خواهم داد
و نگاهت را با چشمهایم گدای می کنم
اشکهایم را ببین
چگونه گونهای تو را
طراوت می دهد
اینها نشانه عشقست
دوستت دارم